<< به سایت آموزش خوش آمدید. امیدوارم که اوقات خوشی را در این سایت سپری کنید. >>
شعر
<< به سایت آموزش خوش آمدید. امیدوارم که اوقات خوشی را در این سایت سپری کنید. >>
شعر
پیک پیری
ز سري، موي سپيدي روييد خنده ها كرد بر او موي سياه
كه چرا در صف ما بنشستي تو ز يك راهي و ما از يك راه
گفت من با تو عبث ننشستم بنشاندند مرا خواه نخواه
گه روييدن من بود امروز گل تقدير نرويد بي گاه
رهرو راه قضا و قدرم راهم اين بود، نبودم گمراه
قاصد پيريم، از ديدن من اين يكي گفت دريغ، آن يك آه
خرمن هستي خود كرد درو هر كه بر خوشه من كرد نگاه
سپهي بود جواني كه شكست پيري امروز بر انگيخت سپاه
رست چون موي سيه، موي سپيد چه خبر داشت كه دارند اكراه
رنگ بالاي سيه بسيار است نيستي از خم تقدير آگاه
گه سيه ريگ كند، گاه سفيد رنگرز اوست، مرا چيست گناه
چو تو، يك روز سيه بودم و خوش سيهي گشت سپيدي ناگاه
تو هم اي دوست چو من خواهي شد باش يك روز بر اين قصه گواه
هر چه داني، به من امروز بخند تا كه چون من كندت هفته و ماه
از سپيد و سيه و زشت و نكو هر چه هستيم، تباهيم تباه
قصه خويش دراز از چه كنيم
وقت بي گه شد و فرصت كوتاه
حمید مصدق
گفنگوی میان مرگ و زندگی
زندگي گفت: که آخر چه بود حاصل من
عشق فرمود: تا چه بگويد اين دل من
عقل ناليد:کجا حل شود اين مشکل من
مرگ خنديد: در اين خانه ي ويرانه من
آرزوی نقش بر آب
در من غم بيهودگيها مي زند موج
در تو غرور از توان من فزونتر
در من نيازي مي كشد پيوسته فرياد
در تو گريزي مي گشايد هر زمان پر
***
اي كاش در خاطر گل مهرت نمي رست
اي كاش در من آرزويت جان نمي يافت
اي كاش دست روز و شب با تار و پودش
از هر فريبي رشته عمرم نمي بافت
***
انديشه روز و شبم پيوسته اين است
من بر تو بستم دل ؟
دريغ از دل كه بستم
افسوس بر من، گوهر خود را فشاندم
در پاي بتهائي كه بايد مي شكستم
***
اي خاطرات روزهاي گرم و شيرين
ديگر مرا با خويشتن تنها گذاريد
در اين غروب سرد دردانگيز پائيز
با محنتي گنگ و غريبم واگذاريد
***
اينك دريغا آرزوي نقش بر آب
اينك نهال عاشقي بي برگ و بي بر
در من،
غم بيهودگيها مي زند موج
در تو،
غروري از توان من فزونتر
حمید مصدق
در آمد(1)
تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالها هست كه در گوش من آرام،
آرام
خش خش گام تو تكرار كنان،
ميدهد آزارم
و من انديشه كنان
غرق اين پندارم
كه چرا،
- خانه كوچك ما
سيب نداشت .
حمید مصدق
ارزش انسان
دشتهاي آلوده ست
در لجنزار گل لاله نخواهد روئيد
در هواي عفن آواز پرستو به چه كارت آيد ؟
فكر نان بايد كرد
و هوايي كه در آن
نفسي تازه كنيم
گل گندم خوب است
گل خوبي زيباست
اي دريغا كه همه مزرعه دلها را
علف كين پوشانده ست
هيچكس فكر نكرد
كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
كه چرا سيمان نيست
و كسي فكر نكرد
كه چرا ايمان نيست
و زماني شده است
كه به غير از انسان
هيچ چيز ارزان نيست .
حمید مصدق
دشت ارغوان
آه چه شام تيره اي، از چه سحر نمي شود
ديو سياه شب چرا جاي دگر نمي شود
سقف سياه آسمان سوده شده ست از اختران
ماه چه، ماه آهني، اين كه قمر نمي شود
واي ز دشت ارغوان، ريخته خون هر جوان
چشم يكي به ماتم اينهمه تر نمي شود
مادر داغدار من، طعنه تهنيت شنو
بهر تو طعن و تسليت، گر چه پسر نمي شود
كودك بينواي من، گريه مكن براي من
گر چه كسي به جاي من، بر تو پدر نمي شود
باغ ز گل تهي شده، بلبل زار را بگو:
(( از چه ز بانگ زاغها، گوش تو كر نمي شود ))
اي تو بهار و باغ من، چشم من و چراغ من
( بي همگان به سر شود، بي تو به سر نمي شود )
حمید مصدق
ای عشق
ای عشق که دستان خداییت
بر خواهش های من لگام زده
و گرسنگی و تشنگیم را تا وقار و افتخار بالا برده
مگذار توان و استقامتم
از نانی تناول کند و یا از شرابی بنوشد
که خویشتنِ ناتوانم را وسوسه می کند
بگذار گرسنهء گرسنه بمانم
بگذار از تشنگی بسوزم
بگذار بمیرم و هلاک شوم
پیش از آن که دستی بر آورم
و از پیاله ای بنوشم که تو آن را پر نکرده ای
یا از ظرفی بخورم که تو آن را متبرک نساخته ای
جبران خليل جبران
امتحان(طنز)
با تو ای درس شبی باز در اين خانه نشستم
همه شب خيره شدم ثانيه ای چشم نبستم
شوق يک بيست پديدار شد اندر رخ زردم
يادم آمد که شبی با تو در اين گوشه نشستم
اولين بار در اين ترم که يک جزوه به دستم
جزوه را مرتبه ها باز همی کردم و بستم....
توهمه مساله ها ريخته در متن مصيبت
من همه محو سوالات عجيبت !
يادم آمد تو به من گفتی از اين ۲۰ حذر کن
لحظه ای چند به آينده نظر کن
آه آينده برای تو گران است
تو که امروز به يک بيست اميدت نگران است
باش فردا که دو پايت پی استاد روان است
تا فراموش کنی چندی از اين نمره حذر کن
با تو گفتم حذر از درس ندانم
گذر از ۱۹ هرگز ! نتوانم ..نتوانم...
اشکی از چشم فرو ريخت
۱۹ ناله ی تلخی زد و بگريخت
۱۸ آهسته از افکار من آهنگ سفر کرد
۱۷ از خانه ی اميد من آرام گذر کرد
شب و سرما و من و ترس....
همه دل داده به يک ۱۶ از اين درس
روز اول که به صد شوق ز کنکور گذشتم
شاد و خندان به سوی خانه دويدم
خويش را عالم اين دهر بديدم
تو به من پند بدادي٬ نشنيدم نشنيدم !
باز گفتم تو آسانی و من
ميتوانم که بگيرم ز تو من ۱۵ آسان
يادم آمد که از اين صفحه به آن صفحه پريدم
سوی هر مساله رفتم به جوابی نرسيدم
پای در دامن خواب کشيدم
صبح شد زير پتو آن شب. و شبهای دگر هم
نگرفتم دگر از درس خبر هم
نکند ۱۱ به اين بنده گذر هم
با ۱۰ اما به چه حالی من از آن ترم گذشتم ....
چگونه بسويت بيايم؟
ای ستاره آسمان شب های تيره و تار من، با اين فاصله ای که بين من و تو ميباشد
چگونه بوسيدن آن چهره درخشانت ميسر است؟
ای مهتاب آسمان شبهای دلتنگی من، با اين فاصله ای که بين من و تو ميباشد چگونه پاک کردن آن اشکهای روی گونه درخشانت ميسر است؟ ای آسمان آبی من، بين من و تو فاصله ای است، پس چگونه دستم را بر روی گونه نازنينت بکشم و تو را نوازش کنم؟
آری من ستاره می شوم و به آسمان زندگی می آيم تا بر چهره درخشانت بوسه بزنم
آری ای مهتاب من، پرنده شبانه می شوم تا به آسمان بيايم و آن اشکهای پر از مهرت را از روی گونه های درخشانت پاک کنم
و ای آسمان آبی ام، خورشيد می شوم تا در دل آبی و پر ازعشقت برای هميشه بنشينم، شب را با آن وسعت آبی ات آشتی ميدهم تا برای هميشه آبی بمانی
دلم به درد آمده از اين فاصله، دلم به درد امده از اين انتظار ودوری بين ما
ای ستاره درخشانم شبها با ديدن تو آرام می شوم، و ای آسمان روزها نيز که دل آبی ات را ميبينم عاشق تر از هميشه می شوم
چگونه ميتوانم دستانت را در دست بگيرم وقتی بين ما اينهمه فاصله است؟
انتظار ميکشم تا شايد خداوند بالهايی را به من هديه دهد که با اين بالهای پر غرورم به سوی تو پرواز کنم و دستان گرمت را در دست بگيرم
کاش تو ای آسمان من، دل آبی ات ابری شود و از گونه هايت اشک بريزد تا شايد قطره ای از اشکهايت بر گونه من بريزد تا احساس آرامش وعاشقی کنم
کاش تو ای ستاره من، فرشته ای بيايد و تو را در سبد بگذارد و آن سبد پر از محبت و عشق را به من هديه دهد
و کاش ای خورشيد من، کاش غروب عاشقی زودتر فرا رسد تا زمانی که در پشت کوه ها ميروی و به زمين نزديک می شوی احساس نزديکی با تو داشته باشم
ای خورشيد من غروب ها را خيلی دوست دارم چون تو بيشتر از همه لحظه ها به من نزديکتری و ميتوانم چهره ات را از نزديک ببينم
سپيده آسمان را نيز دوست دارم چون سحرگاه از پشت کوه ها بيرون می آيی و سلامی عاشقانه به من ميکنی
ای خورشيد من، از ظهرهای تابستان نفرت دارم، چون تو در آن زمان در بلندترین نقطه آسمان میدرخشی
انتظار می کشم، تا شايد پرنده يا ستاره يا خورشيد شوم، و يا شايد هديه ای به من برسد که تو را بيشتر از هميشه در کنار خودم احساس کنم و ببينم
شايد در خواب ستاره يا خورشيد و يا پرنده شوم، اينک که اينها همه يک رويا و يک احساس عاشقی است پس ای آسمان آبی ام، من خودم را به آتش می کشم تا باد عاشقی آن دود غليظ مرا که از سوختنم به سويت بلند ميشود به سوی تو بياورد تا بتوانم تو را احساس کنم و برای مدتی آن دود که از تن سوخته ام بلند شده است در دلت بنشيند و بعد نيز از اين دنيا وداع بگويم
آری من برای رسيدن به تو جان خواهم داد.
منبع : سایت خلوت
می خواهم رها شوم
میخواهم رها شوم
از آنچه میآزاردم
و از
ورای روياها
بياويزم به ريسمان نياز
میخواهم انتظار چشمانم را بسرايم
که دير
زمانیاست آسمان آرزويم را میپايند
خستهام ديگر
از شهابهای خيره کنندهی زود
گذر
دريغ
دريغا به اين روزگار
که واژههای
مهربانیاش
آبستن حجمی غريب از جدايیاند
ديگر تمام شد
بر من مينديش
که در تونل بی
انتهای زمان گم شدهام
و اين دل را
ديگر يارای محبت نيست
ای کاش توانی بود به انتظار
ای ستاره ها
ای ستاره ها كه بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته ايد
ای ستاره ها كه از ورای ابرها
بر جهان ما نظاره گر نشسته ايد
آری اين منم كه در دل سكوت شب
نامه های عاشقانه پاره می كنم
ای ستاره ها اگر بمن مدد كنيد
دامن از غمش پر از ستاره می كنم
با دلی كه بوئی از وفا نبرده است
جور بی كرانه و بهانه خوشتر است
در كنار اين مصاحبان خودپسند
ناز و عشوه های زيركانه خوشتر است
ای ستاره ها چه شد كه در نگاه من
ديگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد؟
ای ستاره ها چه شد كه بر لبان او
آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد؟
جام باده سرنگون و بسترم تهی
سر نهاده ام بروی نامه های او
سر نهاده ام كه در ميان اين سطور
جستجو كنم نشانی از وفای او
ای ستاره ها مگر شما هم آگهيد
از دو روئی و جفای ساكنان خاك
كاينچنين بقلب آسمان نهان شديد
ای ستاره ها، ستاره های خوب و پاك
من كه پشت پا زدم به هر چه هست و نيست
تا كه كام او ز عشق خود روا كنم
لعنت خدا به من اگر بجز جفا
زين سپس بعاشقان باوفا كنم
ای ستاره ها كه همچو قطره های اشك
سر بدامن سياه شب نهاده ايد
ای ستاره ها كز آن جهان جاودان
روزنی بسوی اين جهان گشاده ايد
رفته است و مهرش از دلم نمی رود
ای ستاره ها، چه شد كه او مرا نخواست؟
ای ستاره ها، ستاره ها، ستاره ها
پس ديار عاشقان جاودان كجاست؟
رفتم به کنار رود
سر تا پا مست
رودم؛به هزار قصه؛مي برد ز دست
چون قصهء درد خويش با او گفتم
لرزيد و رميد و رفت و ناليد و شكست
راز آفرینش
هرچند که رنگ و روی زيباست مــرا
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که در طربخانه خـــــاک
نقاش ازل بهر چه آراســــت مـــــرا
***************
آورد به اضطــــرارم اول بـــوجــــود
جز حيرتم از حيـــات چيـــزی نفزود
رفتيم به اکـــراه و ندانيم چــــه بود
زين آمدن و بودن و رفتن مقصـــــود
***************
از آمدنم نبود گردون را ســـــــــــود
وز رفتن من جاه و جلالش نفــــزود
وز هيچکسی نيز دو گوشــم نشنود
کين آمدن و رفتنم از بهر چــــه بود !
***************
خيام
خاکستر پروانه
مستي و شور جنون از من ديوانه بپرس
گرمـــي باده از آن نرگس مستانه بپرس
عـقـل از زمزمهي بيخبري بيـخبر است
وصف اين لذت جانبخش زديوانه بپرس
توچه داني زسرانجام من خانه خـراب ؟
سرگذشت دل ويـــــرانه زويرانه بپرس
از خس و خـار بهم ريختهي لانه بپرس
شمع را نيست بجزشعلهي آتش به زبان
سـخن عشـق زخـاکسـتر پـروانه بپرس
سخن بزرگان
بعضي بزرگي را بدست مي آورند
بعضي بزرگي را به زور به خود مي بندند
ويليام شكسپير
****
و اما زندگی...
من از همان کودکی اموخته ام که در زندگی بازی کنم و در بازی
زندگی؛ همه آمد وشد ما در دنیا بازی بود اما من در این بازی جدا
خندیده بودم و جدا گريسته بودم....
دکتر شریعتی
اگر كسي را دوست بداريد كه دوستتان مي دارند ، چه فضيلتي براي شما خواهد بود ، دشمنان خود را دوست بداريد.
لئون تولستوي
****
نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت
ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد
گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش
و او يك ريز و پي در پي
دم گرم خودش را سخت بفشارد
بدين سان بشكند در من سكوت مرگبارم را
بدين سان بشكند دائم سكوت مرگبارم را
دکتر شریعتی
****
قويترين انسانهاكساني اند كه بيشترين تعداد جواب نه در زندگي را تحمل ميكنند
کسي که بر تخيل خود حاکم باشد بر همه چيز حاکم است
بين سه فرد با استعداد ، آموزشديده و پرتلاش ، احتمال رسيدن به هدف براي فرد پرتلاش بيشتر است
انسانهايي که فکر مي کنند وقت کمي دارند بايد بدانند که هميشه درهاي کوچکي هست که به اتاقهاي بزرگ و باغهاي وسيعي باز مي شود
حتي تظاهر به شادي نيز براي ديگران شادي بخش است
اگر به قدر کافي اراده داشته باشيم ،به قدر کافي وسايل هم خواهيم داشت
با مردم بخنديد ولي به مردم نخنديد
سكوت هرگز اشتباه نمي كند
بهترين سياست صداقت است
حقيقت را با بي طرفي مطلق و با روحي آزاد از هرگونه تعصب جستجو كنيد
حيله و خيانت اغلب از اشخاص ناتوان سر مي زند
آينده مکاني نيست که به آنجا مي رويم بلکه فضايي است که ايجاد مي کنيم
در زندگي به جاي شناور بودن شناگر باشيم
صفت مشترک در همه افراد موفق صفت سماجت و پايداري است
آنچه را ميشنويد به عقل سليم و منش پاک و روشن بسنجيد و آنگاه بپذيريد
اگر دست به عمل بزنيد هميشه راهي وجود دارد
سر چشمه به واقعيت پيوستن همه روياها در درون ماست
هيچکس جز خود ما مسئول بدبختيها و خوشبختيهاي ما نيست
با داشتن اراده قوي مالک همه چيز هستيد
پيروزي نصيب کساني ميشود که بيش از همه استقامت دارند
اگر به راه خطا رفتي از برگشتنش مترس
فرصت لذت بردن از خوشي هايت را به بعد موكول نكن
حداقل سالي يك بار طلوع آفتاب را تماشا كن
براي هر مناسبت كوچكي جشن بگير
سعي كن زندگي همواره برايت پيام داشته باشد
كوچكترين پيشرفت ها را هم موفقيت بدان
به خاطر داشته باش كه هميشه حق انتخاب با توست
ديگران را تحسين كن و از شادي آنها لذت ببر
حقيقت را دوست بدار ولي اشتباه را عفو كن
آرام صحبت كن اما در فكر كردن سريع باش
قلب مغرور و خودخواه هرگز نمي تواند از سرگيجه و بي حوصلگي بگريزد
كسي كه بر ديگران حكومت مي كند بايد نخست حاكم بر خود باشد
هر كس آن چيزي را كه ندارد رسيدن به آن را خوشبختي مي داند
آدم عاقل براي هر پيشامد ناگواري مهياست
آدم دانا هر قدمي كه برمي دارد، جاي قدم ديگري نمايان و روشن خواهد شد
خطا اگر ندانسته انجام شود اشتباه است و اگر دانسته، تبهكاري است
دانا انتظار ندارد كارهاي او مورد تمجيد و تحسين قرار گيرد
تجربه تنها ميوه اييست که پس از فاسد شدن خوشمزه است
ارسال برای دوستان